تبليغاتX
سرای من -
 

سلام به تمام دوستان عزیز و خوبم

من این مطلب رو چند وقت پیش تو یه وبلاگ خوندم و خیلی روم تاثیر گذاشت گفتم بد نیست بزارم شما هم بخونین .

 

داستان در مورد کوهنوردیه که تصمیم داشت بلند ترین قله ی جهان رو فتح کند ...

کوهنورد داستان ما سالها خود را برای چنین روزی آماده کرده بود ...

تا اینکه روز موعود فرا رسید ...

کوهنورد وسایلش رو جمع و جور کرد ....

و چون می خواست این افتخار،تنها به اسم اون باشه ...

تنهایی راهی کوه شد ...

....

روزها و شب ها در راه بود ...

به هیچ چیزی جز خودش فکر نمیکرد ...

شب آخر بود ...

هوا بد جوری طوفانی شده بود ...

هیچ جا قابل دیدن نبود ...

کوهنورد بر خلاف همیشه ، تصمیم گرفت شب هم به راهش ادامه بدهد ...

غرور و تکبر چشمهایش رو بسته بودن ...

اون شب باد وحشتناکی می وزید ...

همه جا سیاه و تاریک بود ...

کوهنورد از کوه بالا میرفت ...

چند قدم بیشتر به قله نماده بود ...

در خیال فتح قله به سر می برد که ...

ناگهان پاش لیز خورد و از کوه پرت شد ...

....

کوهنورد در حال سقوط کردن بود ...

چشمانش جز لکه های سیاه رنگ ، چیز خاصی رو نمی دیدند....

تو اون لحظه تنها چیزی که حس میکرد ، احساس مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذه بود ...

دیگر امیدی نداشت... تسلیم شده بود ...

همانطور که سقوط میکرد ، همه ی رویداد های خوب و بد زندگیش مثل يک فیلم از جلوی چشمانش می گذشت ...

مرگ را در چند قدمی خود احساس میکرد ...

....

منتظر پایان زندگی بود که ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شده ...

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود ...

دیگه چاره نداشت جز اینکه فریاد بکشد :

_خدایا کمکم کن ...

صدای پر طنینی از آسمان بلند شد : " از من چه می خواهی؟ "

_ای خدا نجاتم بده ...

_"واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ..."

_البته که باور دارم ...

_"اگر باور داری که می توانم کمکت کنم ، طنابی که به کمرت بسته ای را پاره کن ..."

.....

یه لحظه سکوت ...

کوهنورد که تنها امیدش به طناب بود ...

تصمیمش را گرفت و با تمام نیرو به طناب چسبید ....

....

روز بعد گروه نجات با صحنه ی عجیبی رو به رو شدند ...

اونا کوهنورد یخ زده ای رو پیدا کرده بودند که بندش از یک طناب آویزان شده بود و با دستانش محکم به طناب چسبیده بود ...

کوهنوردی که تنها...تنها یک متر از زمین فاصله داشت ...

....

میدونی ...!!!

زندگی هم همینه ...

دارم فکر میکنم واقعا چرا بعضی جاها حاظر نیستیم از غرورمون کم کنیم ...

واقعا چقدر به طنابامون وابسته ایم ...

آیا حاظریم که برای یک بار هم شده ولش کنیم ...

بقیش با خودتون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/12/25ساعت 1:50  توسط مسعود |