![]() |
![]() |
|
|
خوب سلام خدمت دوستان عزیز شما واقعا منو شرمنده کردین خودتون میدونین چرا ... بریم سر اصل مطلب که امروز خیلی بحثها داریم در مورد اقایون و خانمها اگه دروغ میگم بگو دروغه بعد از اینکه اینو خوندی خداییش اگه خواستی نظر بدی
چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟ خوب حالا یه چیزی هم در مورد خانمها که بالاخره یه روزی سرو کارشون انشاالله و تعالی به ینی که این پایین نوشته میفته .تا حالا به نوع بله گفتن عروس خانمها سر سفره عقد دقت کردين؟؟؟؟ بسته به گرايش يا علاقه، هر کسي يه جور بله ميگه. مطلب بالا رو خوندی کیف کردی حالا اینم بخون عروس عادي: عروس لوس
خوب حالا خیالی نیست این هم که الان میخوام بگم یه واقعیته شرمنده به قول یکی از بچه ها که نمیگم کی بود (مالک خیالت راحت باشه نمیگم تو بودی) آفا اجازه به خدا ببخشید روزي جمعي از مريدان نزد شيخ آمدند و گفتند: يا شيخ مدتي است كه در شهر شلوار كوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن ميكنند. در مذمت شلوار كوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند. شيخ ما خروشيد و گفت: خاموش!!! كه شلوار كوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم. خوب دیگه تمام پاشین بریم خونه هاتون قبلش وایسا یه چایی پوست بکن این جوک هم قورت بده و برو یه روز یه معلم سر کلاس میگه هر کی درس رو نفهمید بلند شه یکی از شاگردها بلند میشه معلم میگه برا چی نفهمیدی شاگرد: آقا به خدا اجازه ما فهمیدیم ولی نخواستیم خودت تنها بایستی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/07/21ساعت 1:9 توسط مسعود |
|
|
سلام بچه ها خوب هستین امیدوارم حال همتون خوب باشه واقعا منو شرمنده کردین بابا من چطوری این همه نظرات شما رو بخونم اصلا قسمت نظر خواهی رو میبنودم تا دیگه این قد وقتمو صرف این نکنم که نطارت شما رو بخونم شما هم این قد خودتونو خسته نکنین والا به خدا يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت: - خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ - ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - ای خدای کريم از تو میخواهم جادهای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمدکه: - ای بندهی من! من ترا بخاطر وفاداریات بسياردوست میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقد دشوار است هیچ میدانی ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همهای اينها را میتوانم انجام بدهم! اما آيا نمیتوانی آرزوی ديگری بکنی؟ - مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: - اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: - ای بنده من! آن جادهای را که خواستهای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/07/16ساعت 0:29 توسط مسعود |
|
|
محاکمه عشق !! جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل. عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعنی فراموشی؛ قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اون مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی ديدن اونرا داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنيدن صداش بودی يا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به اون ميسوختی دستها با شما هستم که در آرزوی لمس کردن اون زندگی می کرديد و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چی شده اين چنين با اون مخالفيد همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب، همه از عشق بی زارند ولی من متحيرم که با وجودی که عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت می کنی قلب لبخندی زد و گفت: من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار می کنم و فقط با عشق می توانم يک قلب واقعی با شم ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/07/14ساعت 22:32 توسط مسعود |
|
|
سلام (رضایی با خدا ای امده ای مطلبت ذزی ناهادت ت وبلاگ خات اوسه مدونه چه سرت مرم ) هیچی بابا با دوستم بودم شما ماستتو بخور
سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت! مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟ خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟! مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه... خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟! مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار ميچسبه... خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟! مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره... خانواده عروس: پس قمارم بازي ميكنه...؟! مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن... خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟! مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن... خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟! مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد... خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! ..... نتيجه اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/07/04ساعت 1:15 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 آذر 1384 مهر 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 |
|
RSS
|