تبليغاتX
سرای من
                       

                            سلام من ديگه كلافه شدم بابا يه نظر بدين

 

                ببین تو  خودت  ببیین  تو فقط  تو  ببین وبلاگ  من

نگاتو      کامنتو      لینکاتو      می خوام برای من

ببین تو وبلاگ من

 بذار تو کامنت برای من

لینک هاتو دوس دارم

حالا که تو دیدی وبلاگ منو           سر به سرم نذار نذار یه کامنت بذار 

 

حالا ميل خودته

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/02/28ساعت 15:20  توسط مسعود | 

 

 

لام به همه دوستان خوبم

اين مطلب بسيار  زيبا رو دوست خوبم سوگند برام فرستاده

اميدوارم خوشتون بياد

 

گوش کن تا نام شش زوج دلدادگان دور کهن را در یاد خویش بسپاری: نام زال و رودابه را که با کشش عشق روی بهمآوردند. نام یوسف و زلیخا را که ناشناسانه از دو دیار دور دست بهم پیوستند نام فرهاد و شیرین را که یکی در آتش دیگری میسوخت و دیگری سر بیوفایی داشت نام مجنون و لیلی را که جز بخاطر هم نزیستند و چیزی بجز یکدیگر از جهان ندیدند نام جمیل و بثینه را که یکی پیرانه سر در پای جانان نهاد نام سلیمان و بلقیس را که هر دو دلی آکنده از هوس داشتند و هر دم چشمان ملکه صبا بر این آتش هوس دامن میزد. نام این دلدادگان را بخاطر بسپار تا در مکتب عشق درسی نکو آموخته باشی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/02/21ساعت 2:9  توسط مسعود | 
 

 

 

 

یادته اون شبو ؟

نه... تو یادت نیست، آخه نبودی اون شب!

آره ! فقط من بودم...تنهای تنها .

می خوای قصه اش و برات تعریف کنم ؟؟؟

اصلا قصه دوست داری هنوز ؟ یادته اون شبا برات قصه می گفتم؟

قصه ی دخترای ننه دریا ، قصه ی پسرای عمو صحرا ...


 

"دخترای ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس
چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.

از سر ِ تپه، شبا
شيهه‌ی ِ اسبای ِ گاری نمياد،
از دل ِ بيشه، غروب
چهچه ِ سار و قناری نمياد،

ديگه از شهر ِ سرود
تک‌سواری نمياد.

ديگه مهتاب نمياد
کرم ِ شب‌تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت

تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتی که ديب دنيارو پُرخون می‌کنه
سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش ديگه ميدون نمياد.

شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه
عنکبوتای ِ سيا شب تو هوا تار می‌تنه.

ديگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

غصه‌ی ِ کوچيک ِ سردی مث ِ اشک ــ
جای ِ هر ستاره سوسو می‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ی ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ی ِ خورشيد کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنيم!
قهره؟ نازش می‌کنيم!
می‌کِشيم منت ِشو
می‌خريم همت ِشو!

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کی به تاريکی‌ی ِ شب تن نمی‌ده
موش ِ کورم که می‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکی گردن نمی‌ده!

دخترای ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند
خيلی وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند

ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمی‌شه
تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمی‌شه.

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،
برهوتی شده دنيا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

نه اميدی ــ چه اميدی؟ به‌خدا حيف ِ اميد!
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چيز ِ خوبی می‌شه ديد؟
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم!
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راه‌اِش می‌ده غم؟

…………………………………………

 

*****                             

 

آخ ! یادش بخیر...چه زود بزرگ شديم!

می دونم بعضی وقتا دلت تنگ میشه واسه قصه ها... ولی آدم بزرگا که دیگه قصه گوش نمی دن ، قصه مال بچه هاست....

 

*****                              

 

داشتم از اون شب برات می گفتم...

آسمونو یادته؟ دیده بودیش تا حالا به اون قشنگی ؟؟؟

وای، راست می گی... تو اون شب نبودی، پس چرا من همه اش فکر می کنم توام بودی ؟!؟!؟!

آره اون شب من بودم....تنهای تنها ، با یه آسمون به بزرگیه تمام دنیا .....

اون شب من بودم و آسمون بود و ...........

 

 

اميدوارم خوشتون اومده باشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/02/13ساعت 2:5  توسط مسعود |