تبليغاتX
سرای من

 

عمری که گذشت



به سیاهی گذشت

روز های آفتابی

به تمنا گذشت

لحظه هایی تنهایی

آنچه بود

اگر چه نا خواسته

تقدیر ما بود

که از گهواره

با اولین گریه

یا اولین خنده

شایدم با تکلم اولین واژه حسرت

بر طالعم نشست و حاصل

                                 عمریست که گذشت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/10/27ساعت 1:44  توسط مسعود | 
 

 اینم سری جدید علایم اعتیاد به اینترنت

واقعا شما هم اینطوری هستین

  1. ساعت 4 صبح كه از خواب بيدار شده‌ايد و براي آب خوردن به طرف آشپزخانه مي‌رويد در بين راه Emailهايتان را چك مي‌كنيد.
  2. وقتي مودم را خاموش مي‌كنيد احساس پوچي مي‌كنيد، مثل اينكه عزيزي را از دست داده باشيد.
  3. تصميم مي‌گيريد يكي دو سالي بيشتر در دانشگاه باشيد فقط بخاطر دسترسي رايگان به اينترنت.
  4. در نامه‌هاي پستي هم از Smiley (مثل (-: ) استفاده مي‌كنيد.
  5. وقتي مي‌خواهيد بخنديد سرتان را نود درجه بسمت چپ مي‌چرخانيد
  6. تكاليفتتان را به فرم HTML در‌مي‌آوريد و آدرس آنرا به استادتان مي‌دهيد.
  7. سگ شما هم براي خودش يك صفحه وب دارد.
  8. حتي خوابهاي شبهايتان هم به فرمت HTML است.
  9. سنتان را به صورت 3.x نشان مي‌دهيد.
  10. پسرتان جواد را Java صدا مي‌زنيد.
  11. همسرتان را به اين صورت معرفي مي‌كنيد: aghamon@work.money و ayal@kitchen.com
  12. همه دوستانتان يك @ در اسمشان دارند.
  13. از اينكه در يك آگهي ترحيم نمي‌توان آدرس Email جديد مرحوم را نوشت ناراحت هستيد.
  14. تنها ارتباطتان با افراد منزل از طريق Email است.
  15. انتخاب بين پرداخت قبض آب و هزينه اشتراك اينترنت آسان است، بايد مدتي بي‌آبي را تحمل كرد.
  16. خانمتان يك كلاه گيس بر روي مانيتور مي‌گذارد كه به شما يادآوري كند كه او چه قيافه‌اي دارد.
  17. بر روي كنترل تلويزيونتان هم Double Click مي‌كنيد. ...نيمي از سفرتان را در هواپيما در حالي طي مي‌كنيد كه كامپيوتر كيفي‌تان را به روي پاهايتان و بچه‌تان را در جعبه بالاي سرتان گذاشته‌ايد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1383/10/18ساعت 1:33  توسط مسعود | 
 

نامه مادر گضنفر به پسرش...........

 

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

خداییش من که خیلی حال کردم اگه تو هم حال کردی یه نظر  بده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/10/16ساعت 3:5  توسط مسعود | 
 

سلام به همه دوستان عزیز

از فردا تو این وبلاگ ثبت نام ریاست جمهوری آمریکا شرو میشه

شرایط:

ما برای ساده تر شدن کار همه برو بچ عزیز فقط یه شرط میزاریم اونم اینه کنه بلد باشه تو دوربین نگاه کنه همین .

 

     

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/10/15ساعت 3:38  توسط مسعود | 




روزي رستم و اسفنديار به هم مي رسند رسند اسفنديار ديسکتي به رستم مي دهد ...

شاهنامه ي فردوسي (قرن 21)

به نام خداوند ويروس گارد
كنون رزم ويروس و رستم شنو ................. دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه اسفنديارش يكي ديسك داد ............... بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب ............ كه بگرفتم از سايت افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار ................. كه من گشنمه نون سنگك بيار
جوابش چنين داد خندان طرف .................. كه من نون سنگك ندارم به كف
برو حال ميكن بدين ديسك ، هان ............. كه هم نون . هم آب باشد در ...



 

تهمتن روان شد سوي خانه اش .............. شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد ميني tower اش ............... بزد ضربه بر دكمه پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت .................مر آن ديسك را در درايوش نهاد
نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت ................ يكي ليست از root ديسكت گرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود ........... بزد Enter آنجا و اجرا نمود
كز آن يك demo شد پس از آن عيان ........ ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش كرد هنگ ......... كه رستم در آن مانده مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره ريست نمود ............... همي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد ...................... ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود ................. بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش .............. وز آن ديسك و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش ............. يكي ديسك Bootable آورد پيش
يكي toolkit اندر آن ديسك بود ............. برآورد آن را و اجرا نمود
همي گشت hard , toolkit اندرش ........ چو كودك كه گردد پي مادرش
به ناگه يكي رمز ويروس يافت ............... پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو ويروس را نيك بشناختش .............. مر از Boot Sector برانداختش
يكي ضربه زد بر سرش toolkit ............. كه هر بايت آن گشت يك بيت
به خاك اندر افكند ويروس را ................ تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش ............. كه اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت نكن ....................... ز رايانه اصلا تو صحبت نكن
قسم خورد رستم به پروردگار .............. نگيرد دگر ديسك از اسفنديار




+ نوشته شده در  شنبه 1383/10/12ساعت 1:45  توسط مسعود | 




باغبون هر میخواد شاخ و برگ  اضافی درختاشو از بین ببره به فکر این میفته که اونا رو هرس کنه .
حالا مثل اینکه باغبون این دنیا هم  ( اوس کریم ) به فکر این افتاده که با این زلزله های پی در پی که جون هزاران آدمو میگره انسانهای اضافی رو هرس کنه ؛

الهی هیچ وقت به فکر این نیفتی که ما رو هرس کنی .

 

 

 

تقدیر چنین بود :

 

مردي نه به اخلاق مقيد نه به دين بود // چون بنده‌ي فرمانبر شيطان لعين بود

پول و پله از صبح الي شام سرازير // در كيسه‌ي آقا ز يسار و يمين بود

مي‌كرد سكونت به يكي كاخ مجلل // در باغ بزرگي كه چو فردوس برين بود

در دانه‌ي او دختر باريك مياني // موسوم به صغرا و ملقب به شهين بود

آن كاخ فلك رفعت و آن ثروت سرشار // محصول خريداري و پخش هرويين بود

گفتم بكش اي دوست از اين كار خطا، دست // دائم نتوان فاتح و پيروز چنين بود

گفت: اين سخنان چيست كه گويي؟ ره توفيق // زه آغاز همين بود و همين بود و همين بود

ز آن گرد سپيدي كه به اكسير شبيه است // زرين شده امروز ظروفي كه مسين بود

از صحبت آن ديو صفت دست كشيدم // زيرا كه خطرناكتر از اژدر و مين بود

دولت نتوانست بگيرد مچ وي را // با اينكه زهر حيث بدو سخت ظنين بود

مي‌جست زهر دام به تردستي و غافل // از حادثه‌ي شومي كه او را به كمين بود

افتاد به زندان مكافات كه صد بار // بدتر ز گرفتاري زندان اوين بود

شش سال دگر نيز شبي باز هم او را // ديدم كه پريشان و سيه روز و غمين بود

ناليد كه: شد دختر من هروئيني // آن شوخ كه خورشيد رخ و ماه جبين بود

بستم به نجاتش كمر همت و كردم // اقدام به هر كار كه معقول و متين بود

هي بردمش از بهر مداوا به اروپا // آن جاي كه درمان به ره و رسم نوين بود

آن پول كه از بهر عوض كردن خونش // نه مرتبه دادم، به دو صد گنج قرين بود

هر بار فراز آمد و معتاد شد از نو // اين بار به جان تو بار دهمين بود

مي‌خواستم از نو به اروپا برمش، ليك // ديگر نفس او نفس بازپسين بود

او رفت ز دست من، اندر پي او نيز // رفت آنچه مرا ملك و ده و باغ و زمين بود

از غصه‌ي خود قصه همي كرد و همي ريخت // از ديده به رخ اشك، كه بسيار حزين بود

آنجا زدم از حافظ شيراز تفال // وين بيت در آمد، كه بجا و نمكين بود

گفتم كه خطا كردي و نه تدبير نه اين بود // گفتا چه توان كرد كه تقدير چنين بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1383/10/10ساعت 2:49  توسط مسعود | 



الاهي تو بميري من بمونم

سرقبرت بيام روضه بخونم

الاهي سرخک و عريون بگيري

تب مالت و فشار خون بگيري

اگر بردي از اينها جان سالم

الاهي درد بي درمون بگيري



اي دوست اي دوست

به جهنم که مرا دوست نداري

از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاري

اگر روزي بجز من يار بگيري

الاهي تب کني فرداش بميري

الاهي تب کني فرداش بميري

_________________


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1383/10/09ساعت 2:24  توسط مسعود | 


شاعر هم شاعرای قدیم ای بابا .......


اهل شهرستانم نسبم شايد برسد به انشتن،نيوتن يا كه ارسطاطاليس!

اهل دانشگاهم قبله ام هست كتاب جا نمازم دفتر جزوه سجاده من

من كتابم را وقتي مي خوانم كه شده آخر ترم

اهل خوابستانم خوابگاهم قفسي هست كه 9-10 تن

مثل من شب همه شب،بر كف آن مي خوابند!

فكر من در پي امرار معاش پي بگرفتن قرض از رفقا

يا پي وام ز يك جاي دگر يا كه يك چيز دگر، گم شده است!!!!!

من نمي دانم كه چرا مي گويند هنر و كسب علوم، بهتر است يا ثروت؟

و چرا در كف دانشمندان پولي نيست؟

جور ديگر بايد ديد علم را بايد شست پول را بايد جست!

من به همكارم! بابت خرج غذا، بابت پول كتاب......

((پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها،پشت دو برف))

چند وقتي است شده باز نشست !

او ز ماشين خودش تاكسيي ساخته است!

اهل دانشگاهم روزگارم بد نيست!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/10/08ساعت 3:49  توسط مسعود | 



اینم دوره های مختلف زندگی هر فرد هر کی میگه من اینا رو تجربه نکردم  دروغ میگه آره!!

دوره هاي مختلف در زندگي

شش سال اوّل زندگی

گريه نکن
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روی ديوار نقاشی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن 
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

دوره ي دبستان

موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزی نکن
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن
تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
آتاري بازي نکن

دوره ي راهنمايی

ترقّه بازی نکن
سه گا بازي نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

دوره ي دبيرستان

با دوستاد تفریخی سیگار نکش
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن

دوره ي دانشگاه

رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
بيست و چهار ساعت چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن 
شب برای شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو ريجکت نکن
حذف پزشکی نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

دوره ي سربازی

موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيری ايجاد نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

دوره ي شوهر بودن

با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن 
به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

دوره ي پدر بودن

بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن 
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

دوره ي پيری

برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

دوره ي پس از مرگ

حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن
...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

 نکن
نکن
نکن
نکن
نکن



امیدوارم خوشتون اومده باشه بدون خداحافظی از اینجا نرو



+ نوشته شده در  یکشنبه 1383/10/06ساعت 22:48  توسط مسعود | 



سلام
خیلی وقته جوک ننوشتیم اینجا البته دیگه از ما گذشته ای بابا
به یاد اون وقتا :
اینم چند تا جوک امیدوارم خوشتون بیاد
در ضمن  نظرات شما باعت میشه ما بهتر بتونیم بنویسیم .



تركه مي خوره زمين، كمونه ميكنه


 تركه و اصفهانيه و همدانيه مرحوم ميشن. اون دنيا ميرن جلو در بهشت، تا ميان برن تو يارو دربونه يك نگاه به پروندشون ميندازه،بعدش با لگد پرتشون ميكنه بيرون! خلاصه همينجور دم در بهشت ولو بودن، يهو همدانيه مي بينه دارن يك جنازه ميبرن تو بهشت، اينم بدو بدو ميره زير جنازه رو ميگيره و لااله‌الا‌الله گويان ميره تو. يك مدت ميگذره، اصفهانيه مي بينه يك جانباز داره با ويلچر ميره تو، اينم بدو بدو ميره پشت ويلچر رو ميگيره و ميره تو. تركه خيلي شاكي ميشه، هي دور و بر رو نگاه ميكنه، ميبينه پشت بهشت ساختمون سازي دارن، يك فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون خالي رو ور ميداره ميره جلو در بهشت. دربونه مي پرسه: چيكار داري؟ تركه ميگه: كوري نميبيني مفقود الاثر آوردم؟!!


به ترکه یه عکس کرگدن نشون میدن می گن :
شما به این چی میگین ترکه با قیافه وحشت زده میگه:
ما گلط می کنیم به این چیزی بگیم


يه روز خميني و خامنه‌اي و رفسنجاني با هواپيما ميرفتن سفر، خامنه‌اي ميگه:خوبه يه هزار تومني بيندازيم پائين يه نفر خوشحال بشه. رفسنجاني مخالفت ميكنه و ميگه:دو تا پونصد تومني بندازيم بهتره آخه اين جوري دو نفر خوشحال ميشن.خلاصه بين اين دو نفر اختلاف ميفته و ميرن پيش خميني و مسئله رو باهاش در ميون ميزارن خميني يه كمي فكر ميکنه و ميگه بزارين نظر خلبان رو بپرسيم. هر سه نفري ميرن پيش خلبان و خلبانم بعد از شنيدن ماجرا با خونسردي ميگه اگه بنا به خوشحال كردن باشه شما هر سه تايي بپرين پائين خيلي بهتره چون اين جوري يه شصت هفتاد مليون نفري خوشحال ميشن!


به لاک پشته ميگن يه خالي ببند ميگه دويدم و دويدم!
نه مردونه یهم جکی بی که نوشتد واننویسه گردنت خرد اه اه .


يه بچه ترکه (البته نه ترکاي تو ايران بلکه ترکاي کافر بد!) ميره پيش باباش ميگه چرا به من ميگن خر باباهه ميگه برو از تو آشپزخونه يه قابلمه بيار تا بهت بگم وقتي مياره ميزنه رو قابلمه ميگه اين صداي چيه؟ بچهه ميگه فکر کنم دارن در ميزنن! باباهه ميگه حالا فهميدي چرا بهت ميگن ترک خر؟ بلند شو قابلمرو بزار سر جاش تا من برم در رو باز کنم!


يه روز يه بنده خدايي رو به جرم تجاوز به پسرش ميگيرن. تو دادگاه، قاضي ميگه مرتيکه چرا به پسر خودت تجاوز کردي؟ يارو ميگه آخه منو اذيت ميکرد. قاضيه ميگه الان ميدم زندانيت کنن. يارو هم کم نمياره و ميگه آقاي قاضي مثل اينکه شما هم ميخواين منو اذيت کنين!


معلمه به شاگردش ميگه برو يه مورچه نر پيدا کن وردار بيار. بچهه فرداش يه مورچه مياره معلمه ازش ميپرسه خوب تو حالا از کجا فهميدي که اين مورچهه نره؟ بچهه ميگه آخه جلوي مدرسه دختروونه پيداش کردم!


ترکه ميره تو مسابقات المپيک شرکت کنه ازش ميپرسن به چه مقامي فکر ميکني؟ ميگه به مقام معظم رهبري!


به آمريکا ميگن چرا اومدي عراق؟ ميگه آخه امام حسين طلبيد! ميگن کي ميري؟ ميگه هر وقت امام رضا بطلبه!


يه روز يه آبادانيه رو از زير آوار زلزله در ميارن مي‌بينن موبايلش دستشه. يارو يه نگا به ملت ميکنه ميگه ويبراتور رو حال کردين؟!


يه بار يه نفر به يه ترکه ميگه کره خر ترکه تعجب ميکنه و با خودش ميگه عجب يعني اينقدر جوون موندم؟!


يه روز به يه ترکه ميگن نامزدي رو به چي تشبيه ميکني؟ ميگه نامزدي مثل اين مي‌مونه که بابات برات يه دوچرخه بخره ولي نزاره بهش دست بزني!


دو تا ديوونه با هم نشسته بودن يک دفعه يکيشون مي زنه زير خنده اون يکي مي پرسه چرا مي خندي مي گه يه جوک باحال براي خودم تعريف کردم تا حالا نشنيده بودم



معلم از شاگرد پرسيد :
چرا انيشتن از افتادن سيب تعجب کرد ؟
شاگرد پس از جند لحظه مکث گفت :
آقاچون زيردرخت گلابي نشسته بود !!


روزي معلم به شاگرد ميگه ۵تا حيوان درنده نام ببر؟
شاگرد:۲تا ببر ۳تا شير


تلفن زنگ زد و مدير مدرسه گوشي رو برداشت, از آن طرف سيم صدايي به گوش رسيد كه مي گفت:
- آقاي مدير امروز پسرم نمي تواند به مدرسه بيايد.
- شما كي هستيد؟
- من پدرم هستم...!!!


يه روز ملاهه داشته رو منبر ميگفته خانمايي که به ناخوناشون لاک ميزنن وضوشون درست نيست و نمي‌تونن نماز بخونن. يه دفه يه ترکه بلند ميشه ميگه بيچاره لاکپشتا! ملاهه تعجب ميکنه ميگه چه ربطي به لاکپشتا داره؟ ترکه ميگه آخه خانما مي‌تونن لاکشون رو پاک کنن و نماز بخونن ولي لاک لاکپشتا که پاک نميشه!


يه ترکه چند تا خر رو دور خودش جمع ميکنه ميگه دمش گرم عجب آيينه کاري باحالي!


به يه ترکه ميگن يه پيامبر زن نام ببر ميگه پيامبر اکرم!


بچه تخسه ميره پيش معلمش، ميگه: خانوم ميشه شما زن من بشيد؟! معلمه ميگه: برو بشين سر جات، من الان حوصله بچه مچه ندارم. پسره ميگه: آره منم حوصله بچه ندارم... اشكال نداره، جلوگيري ميكنيم!!!


از يك ترکه پرسيدند چرا توي جوي آب نشستی? گفت مي خوام در جريان باشم!


خوب مثل اینکه دیگه تمام (نظریادت نره )



+ نوشته شده در  شنبه 1383/10/05ساعت 3:35  توسط مسعود | 



ای کاش سرنوشت

             

               مدرسه ای بود که بتوان از آن فرار کرد

 

 











+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/10/01ساعت 23:21  توسط مسعود |