![]() |
![]() |
|
|
عمری که گذشت به سیاهی گذشت روز های آفتابی به تمنا گذشت لحظه هایی تنهایی آنچه بود اگر چه نا خواسته تقدیر ما بود که از گهواره با اولین گریه یا اولین خنده شایدم با تکلم اولین واژه حسرت بر طالعم نشست و حاصل عمریست که گذشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1383/10/27ساعت 1:44 توسط مسعود |
|
|
اینم سری جدید علایم اعتیاد به اینترنت واقعا شما هم اینطوری هستین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1383/10/18ساعت 1:33 توسط مسعود |
|
|
نامه مادر گضنفر به پسرش...........
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم . پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.پدرت هم که کارش را عوض کرده . ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.ببخشيد معطل شدي . جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا . گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد . هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.راستي حسن آقا هم مرد ! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.همين ديگه .. خبر جديدي نيست.قربانت .. مادرت. راستي :گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
خداییش من که خیلی حال کردم اگه تو هم حال کردی یه نظر بده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1383/10/16ساعت 3:5 توسط مسعود |
|
|
سلام به همه دوستان عزیز از فردا تو این وبلاگ ثبت نام ریاست جمهوری آمریکا شرو میشه شرایط: ما برای ساده تر شدن کار همه برو بچ عزیز فقط یه شرط میزاریم اونم اینه کنه بلد باشه تو دوربین نگاه کنه همین .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1383/10/15ساعت 3:38 توسط مسعود |
|
|
شاهنامه ي فردوسي (قرن 21)
تهمتن روان شد سوي خانه اش .............. شتابان به ديدار رايانه اش |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1383/10/12ساعت 1:45 توسط مسعود |
|
|
تقدیر چنین بود : مردي نه به اخلاق مقيد نه به دين بود // چون بندهي فرمانبر شيطان لعين بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1383/10/10ساعت 2:49 توسط مسعود |
|
|
الاهي تو بميري من بمونم سرقبرت بيام روضه بخونم الاهي سرخک و عريون بگيري تب مالت و فشار خون بگيري اگر بردي از اينها جان سالم الاهي درد بي درمون بگيري اي دوست اي دوست به جهنم که مرا دوست نداري از بهر تو هرگز نکنم گريه وزاري اگر روزي بجز من يار بگيري الاهي تب کني فرداش بميري الاهي تب کني فرداش بميري _________________ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1383/10/09ساعت 2:24 توسط مسعود |
|
|
شاعر هم شاعرای قدیم ای بابا ....... اهل شهرستانم نسبم شايد برسد به انشتن،نيوتن يا كه ارسطاطاليس! اهل دانشگاهم قبله ام هست كتاب جا نمازم دفتر جزوه سجاده من من كتابم را وقتي مي خوانم كه شده آخر ترم اهل خوابستانم خوابگاهم قفسي هست كه 9-10 تن مثل من شب همه شب،بر كف آن مي خوابند! فكر من در پي امرار معاش پي بگرفتن قرض از رفقا يا پي وام ز يك جاي دگر يا كه يك چيز دگر، گم شده است!!!!! من نمي دانم كه چرا مي گويند هنر و كسب علوم، بهتر است يا ثروت؟ و چرا در كف دانشمندان پولي نيست؟ جور ديگر بايد ديد علم را بايد شست پول را بايد جست! من به همكارم! بابت خرج غذا، بابت پول كتاب...... ((پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها،پشت دو برف)) چند وقتي است شده باز نشست ! او ز ماشين خودش تاكسيي ساخته است! اهل دانشگاهم روزگارم بد نيست!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1383/10/08ساعت 3:49 توسط مسعود |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1383/10/06ساعت 22:48 توسط مسعود |
|
|
دو تا ديوونه با هم نشسته بودن يک دفعه يکيشون مي زنه زير خنده اون يکي مي پرسه چرا مي خندي مي گه يه جوک باحال براي خودم تعريف کردم تا حالا نشنيده بودم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1383/10/05ساعت 3:35 توسط مسعود |
|
|
مدرسه ای بود که بتوان از آن فرار کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1383/10/01ساعت 23:21 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 آذر 1384 مهر 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 |
|
RSS
|